داستان های جیمز بخش 2

او به اداره ی آگاهی رفت و ماجرا را کامل تعریف کرد پلیس به او گفت:که خانه اش دیگر امن نیست و باید به خانه ی دیگری ملحق شود و مامورین آگاهی هم به خانه ی او رفتند و از همه جا عکس برداری کردن و درهای انبار که باز شده بود را انگشت نگاری کردن و ماموری یرای شناسایی متهم گذاشتن که به صورت مخفی در ورودی را تهت کنترل داشته باشد. اما پس از یک هفته کنترل هر روز صبح که سر می زدن می دیدن اثر جدیدی از متهم به جا مانده بود و نگهبان هم چیزی ندیده بود و دو روز بعد ماموری که خانه را کنترل می کرد هم مفقود شد و اما کلاه او را در جایی که مستقر بود پیدا کردن که پاره شده بود. فهمیدن که مامور با آنها درگیر شده اما زورش نرسیده مامور کاملا دوره دیده بود بنا بر این آنها چند نفر بودند نه یک نفر اما چرا در حیاط خانه ی جیمز فقط یک رد پا بود و اثبات می کرد. متهم فقط یک نفر است.

https://s6.uupload.ir/files/c1223a7942842da3897f758c417ee440-private-eye-private-investigator-200x300_vyza.jpg​

 

اما جواب این سوال این است که چند نفر از آنها بیرون گشت می زدن و نگهبانی می دادن و فقط یک نفر از آنها وارد خانه می شده و اینکه چرا نگهبان پلیس، شخصی که وارد خانه می شده را ندیده، این موضوع را خود جیمز بررسی می کند او تمام خروجی و ورودی های خانه اش را چک می کند، هیچ اثری از وارد شدن کسی نیست. به جز یک ورودی که کیفی در نزدیکی آن افتاده بود، اما کدام ورودی؟

منتظر بخش سوم داستان های جیمز باشید.

ادامه نوشته

داستان های جیمز بخش 1

سکوت همه جا را فرا گرفته بود که ناگهان صدایی به گوش رسید جیمز فورا از جا بلند شد و به سوی حیاط رفت شب بود چیز زیادی به چشم نمی خورد اما به خوبی همه جا را گشت که ناگهان رد پایی دید رد پا بزرگ بود متوجه شد که صاحب کفش پای بزرگی دارد و از مدل رد پا فهمید که کفش مردانه است و در قسمت دیگر تکه پارچه ی قهوه ای رنگی که از بالتوی فرد به درخت خورده بود و پاره شده بود پیدا کرد و فهمید آن شخص پالتوی قهوه ای به تن میکرده آن دو سر نخ را جمع آوری کرد و فردای آن روز آن را بررسی کرد.

چیز هایی دستگیرش شد اما برای اطلاعات بیشتر آن را برای مدتی به پلیس داد و خود نیز روی آن مسئله فکر کرد شب دیگر صدای گلوله شنید و در حیاط جسد مرد مسنی که چهره اش آشنا به نظر می آمد پیدا کرد درست دیده بود او مامور مبارزه با مواد مخدر بود او فردا صبح آن جسد را به آزمایشگاه فرستاد تا روی آن آزمایش کنند او پس از چند روز که نتیجه ی آزمایش آمد فهمید که گلوله ای که به آن جسد شلیک شده از کلت برانینگ است و وقتی به خانه برگشت و دقت کرد دید جایی که جسد را پیدا کرده هم همان رد پای قبلی است.

فهمید یک نفر هر شب به خانه ی او می آید و دید که در انبار هم باز است او از شغل آن مامور که کشته شده بود فهمید که باندی که او را کشده اند باند قاچاق مواد مخدر است.

منتظر بخش دوم داستانهای جیمز باشید.