سکوت همه جا را فرا گرفته بود که ناگهان صدایی به گوش رسید جیمز فورا از جا بلند شد و به سوی حیاط رفت شب بود چیز زیادی به چشم نمی خورد اما به خوبی همه جا را گشت که ناگهان رد پایی دید رد پا بزرگ بود متوجه شد که صاحب کفش پای بزرگی دارد و از مدل رد پا فهمید که کفش مردانه است و در قسمت دیگر تکه پارچه ی قهوه ای رنگی که از بالتوی فرد به درخت خورده بود و پاره شده بود پیدا کرد و فهمید آن شخص پالتوی قهوه ای به تن میکرده آن دو سر نخ را جمع آوری کرد و فردای آن روز آن را بررسی کرد.

چیز هایی دستگیرش شد اما برای اطلاعات بیشتر آن را برای مدتی به پلیس داد و خود نیز روی آن مسئله فکر کرد شب دیگر صدای گلوله شنید و در حیاط جسد مرد مسنی که چهره اش آشنا به نظر می آمد پیدا کرد درست دیده بود او مامور مبارزه با مواد مخدر بود او فردا صبح آن جسد را به آزمایشگاه فرستاد تا روی آن آزمایش کنند او پس از چند روز که نتیجه ی آزمایش آمد فهمید که گلوله ای که به آن جسد شلیک شده از کلت برانینگ است و وقتی به خانه برگشت و دقت کرد دید جایی که جسد را پیدا کرده هم همان رد پای قبلی است.

فهمید یک نفر هر شب به خانه ی او می آید و دید که در انبار هم باز است او از شغل آن مامور که کشته شده بود فهمید که باندی که او را کشده اند باند قاچاق مواد مخدر است.

منتظر بخش دوم داستانهای جیمز باشید.