خلاصه نورمن آماده ی سفر شد و وسایلش را جمع کرد در همان هنگام پلیس هم داشت دوربین های فرودگاه را چک می کرد که متوجه چیزی شد که خالکوبی روی دست نورمن روی دست چهره ی دیگری هم هست و متوجه تغییر چهره ی نورمن شد در همان هنگام تلفن زنگ زد و نورمن گوشی را برداشت و فهمید که جاسوسش است او پیام را با رمز بیان کرد (شیر استتار آهو را فهمید آهو باید بچه های شیر را گرو بگیرد)

نورمن وقتی از خانه بیرون آمد مامورین ساختمان را محاصره کرده بودند و به دست نورمن دستبند زدند نورمن نزدیک گیرنده ی اصلی بیسیم بود او ولوم گیرنده را زیاد کرد و همه ماموران هواسشان پرت سوت بیسیم شد در همان هنگام ماموری آمد که گیرنده را قطع کند ولی نورمن برای او زیر پایی گرفت و اسلحه اش را برداشت، او را خلع سلاح کرد و گروگانش گرفت و در همان هواس پرتی ها فرار کرد صبح هنگام به لب مرز رسید

بلندگویی که از قبل تهیه کرده بود را برداشت و به مرز بانان گفت این یک سرهنگ پلیس است اگر مرز را باز نکنید من رد شوم او را می کشم اگر مرز را باز کردید من می توانم او را در ترکیه تحویل مامور اینترپل (پلیس بین المللی) دهم مفهوم بود. مرزبانان از او اجازه ی فکر کردن خواستن او اجازه داد اما گفت بعد از یک ربع ساعت اگر هنوز فکر نکرده بودید او را میکشم.

منتظر بخش پنجم داستان های جیمز باشید.