هفته ی بعد بود ماشینی نقره ای رنگ می خواست از ایست بازرسی عبور کند که ناگهان شخصی از صندوق عقب فریاد زد (کمک) اون صدا صدای ریچارد بود که کمک می خواست اما ناگهان افراد خلاف کار افراد پلیس را به رگبار گلوله بستن و گاز دادند و فرار کردن همه ی افراد پلیسی که در ایست بازرسی بودند کشته شدن به غیر از یکی از آنها که تیر در شکمش خورده بود.

او فورا به مرکز بیسیم زد و موقعیت را گزارش کرد اداره ی مرکزی پلیس فورا یک فربند بالگرد احضار کرد تا ماشین را تعقیب کند و یک آنبولانس هم احضار کرد تا ماموری که هنوز زنده بود را به بیمارستان ببرد و منطقه را پاک سازی کند بالگرد در حال تعقیب اتومبیل بود افراد خلاف کار گاهی هلی کوپتر را رگبار  بستند تا سقوط کند اما خوشبختانه به بالگرد اصابت نکرد افراد پلیس چند بار فرمان ایست دادند اما ماشین توقف نکرد سر انجام که افراد پلیس فهمیدند که فایده ای ندارد.

یک موشک فسفری زدند و نیر هایی با طناب به پایین آمدند و ماشین را محاصره کردند و ریچارد را نجات دادند و اعضای ماشین را دستگیر کردند و از آنها بازجویی کردند فهمیدند آنها سر راه ماشین را عوض کرده اند و ماشین قبلی را سوزانده اند که هیچ اثری از خود بجای نذارند کار فوق العاده ی بود. قصد آنها از این کار بازپرسی از ریچارد و گرفتن اطلاعات از او بود زیرا ریچارد یک سرهنگ اداره ی امنیت بود.

منتظر بخش سوم داستان های جیمز باشید.