حلقه ی محاصره تنگ شده بود تعدادی که زنده و سالم بودند معلوم شد آنها ده نفر بودند اما ده نفر از مدیران آنها و آنان را نباید می کشتند تا از آنها بازجویی کنند که پلیس به خلبانان دستور داد تا موشک فسفری بزنند تا افراد پلیس دیده نشوند، افراد پلیس به آرامی و با اسلحه های لیزر دار به جلو رفتند خلاف کاران نمی توانستند تیر اندازی کنند چون سلاح لیزر دار نداشتن و با موشک های فسفری دید هم کم شده بود.


فقط گاهی با دوشکا رگباری می زدن اما شانسی می زدن، خلاصه مامورین پلیس به جلو می رفتند چون خلاف کار ان از چهار طرف محاصره شده بودن نتوانستند مقاومت کنند و پلیس یکی یکی به آنها دست بند می زد و به پشتیبانی می فرستاد همه ی آنان دستگیر شدند و پس از انتقال آنان به بازداشتگاه منطقه را سفید کردند بله پس از بازجویی های بسیار از مدیران این باند به رئیس اصلی این باند رسیدن که نامش: رابرت آلن بود.

که در ویلای بزرگی در منطقه ای در شهر زندگی می کرد خوشبختانه شش نفر بیشتر محافظ نداشت و دستگیری او آسان تر بود به خانه ی او رفتند از پشت سر یکی یکی چسبی به در دهان محافظ ها زدند تا صدایشان بلند نشود، دیگر محافظی نمانده بود، وارد خانه شدند و رابرت را دستگیر کردند او چون می دانست راه فراری ندارد و محافظ هایش هم دستگیر شده اند تسلیم شد وقتی از او بازجویی کردند دیگر رئیسی نمانده بود.
بالاترین مقامشان رابرت بود وقتی تمام اعضای گروه را به دادگاه بردند قاضی برای نیروهای که خلاف زیادی نکرده بودند که بیشتر آنها کشته شده بودند اما تعداد کمی باقی مانده بودند ده سال حبس در نظر گرفت و برای مدیران این گروه و محافظان اصلی که خلاف زیادی داشتند به اعدام محکوم شدند و برای خود رابرت آلن حبس ابد.
                                                  پایان فصل اول داستان های جیمز